#محاق_پارت_518
ـ خشایار رفت؟
سرفه ای کردم:
ـ آره.
دستش را بند تاج تخت کرد و با لبخند دردمندانه ای سرش بالا گرفت:
ـ وضعمو می بینی؟
لب گزیدم و با قدم های تندی خودم را به تخت رساندم:
ـ پیش میاد!
چشم هایش همراه لب های خوش فرمش کشیده شد:
ـ برای ما بیشتر از همه گندکاری پیش میاد!
سرم را بالا نگرفتم و خودم را بیشتر به تخت چسباندم. دستم را زیر بغلش انداختم:
ـ توی این حمومه کاش وان باشه تا راحت تر حموم کنی!
نفس هایش کمی سخت بیرون می آمد و بوی بدی از لباس هایش به مشامم می رسید. چند قدم تا حمام را آرامتر پیش رفتم و او با همان چهره ی ضرب خورده اش تماشایم می کرد!
نگاهم که به وان افتاد، لبخندی زدم:
romangram.com | @romangram_com