#محاق_پارت_514
در با لمس شست مسعود باز شد و سکوت بینمان چندان جالب به نظر نمی آمد. می خواستم کنجکاوی کنم! می خواستم بدانم کیان خسته نمی شود؟ یا اینکه یکی را در زیر زمین حبس می کند و دیگری را در اتاقش به چه سودی می رسد؟ قطعا عاشق تن کامگی نبود!
ـ بپرس!
این را مسعود با صدای آرامی گفت و برای او کف دست بیشتر بودم! سرم را بالا آوردم و تنم را از میان در نیمه باز پذیرایی داخل بردم. قدم هایم آرام شد و سوال هایم روی دایره آمد.
ـ با ارسلانم همین کار رو می کرد!
ته ریش نداشته اش را لمس کرد و از بازی با شانه ام خوشش می آمد. دست آزادش میان انبوهِ لختی موهایم فرستاد:
ـ متعقده که همه مردها از کمر به پایین جواب میدن!
ابرویم بالا پرید و رد انگشت های او به پشت گوش هایم رسید. گوشواره های سوزنی ام را لمس کرد:
ـ رو من و خشایار امتحان کرد! من جواب دادم؛ اما خشایار نه!
بهت زده نگاهش کرد. لبخند کمرنگی زد و شانه ام به سینه اش چسبید:
ـ جواب دادم؛ چون من مدت طولانی ایه، هیچ رابطه ای با کسی نداشتم.
احمقانه بود! احمقانه جوابم را می داد. پس او هم یکی از طئمه های کیان بوده است!
romangram.com | @romangram_com