#محاق_پارت_513
چشم هایم روی مسعود ماند. حالا لنگه دمپایی را جوری باد می کرد که حرصی می شدم. کیان قدمی به جلو برداشت و پدر آن گوشی بی صاحب را در آورد از بس که میان مشت فشرد. برایان انگار هوای را پس دید که خودش را قدم های بلندی رساند و شانه های کیان را گرفت:
ـ کیان!
کیان نیم نگاهی هم حرام آن غول بیابانی اش نکرد. تنها یک نفس عمیق کشید و زیر لب غرید:
ـ نگو که حس انسان دوستیت گل کرده!
مسعود درحالی که دست هایش را در جیبش فرو می برد، کمی نزدیک به من شد:
ـ زنگ زدم! حتی تا جلوی در اتاقت اومدم؛ اما مشتری تازه داشتی!
برایان را نمی دانم چه شد که دست هایش سخت از روی شانه ی کیان افتاد. سخت تر از آن نگاه مشمئزکننده اش بود.
ـ مشتری جدید؟ از کجا فهمیدی؟
حرص در جملاتش پرتاب می شد. انگار می خواست بگوید؛ جلوی برایان در آن گاله را ببند! اما مسعود بی خیال تر از قبل، کمی به جلو خم شد:
ـ می دونی که کلید دارم! می دونی که می دونم وقتی تو بار و بندیل می کشی سمت اتاقت، یعنی این مشتری راه اومده! یعنی برات سود داره! یعنی مست میشی براش، یعنی حتی حاضری براش سـ...
دندان های برایان روی هم چفت شد و هیچ از این در افتادگی خوشم نمی آمد. هیچ از این درگیری لفظی خوشم نمی آمد. لعنتی بدجور جواب کیان داد و اگر من بودم؛ ماتحتم تنوری می شد و بس!
مشت کیان باز شدنی نبود و برایان مچ دست کیان را میان انگشتانش جا داد.
دستم را مسعود کشید و از دوئل سختشان بیرون پرت شدم. از رابطه های تختی و تا مستی های سگی بیرون آمدم و خودم را چرا به نفهمی بزنم وقتی شاهد یکی از این زنجیر کشی ها بودم. برایم گنگ بود که کیان برای معامله هایش اینگونه رفتار می کرد. تیمارستان لازم است یا عقل لازم؟
romangram.com | @romangram_com