#محاق_پارت_438
لباس زرشکی رنگی پوشیده بودم که از بالای گردنم تا نزدیک کمرم حریر کار شده بود. یکی از قدیمی ترین لباس های دورهمی ام بود.روی سینه اش سنگدوزی های سفید کار شده بود.
با زور و بلا ساپورت کلفت و مشکی ای پیدا کردم تا همراه این لباس بپوشم. آن هم به لطف کیان و خانم دکتر جانش!
خانم دکتر ور دل مسعود جا خشک کرده بود و فکر می کرد؛ خرم که دلش پیش مسعود گیر کرده است. حالا مسعود همچین مالی هم نبود؛ جز یک مشت دروغ و دغل!
چشم هایش دیگر عسلی نبود! دیگر نمی شناختمش، از اول هم نمی شناختمش! نمی دانم اما یک چیزی این وسط درست نبود!
خشایار و مسعود هرجا که کیان بود، می آمدند و چک و چانه نمی زدند. برایان کمتر از همیشه اطراف کیان می پلکید و عشقشان کدام گوری رفته بود، نمی دانم!
به تکیه گاه مبل چرمی تکیه دادم و پایم را روی آن پایم انداختم. کفش های ورنی قرمزم با آن نگین بزرگ نقره اش برق می زد. از بین تمام وسایل کیان، این کفش هایش را بسیار پسندیدم، به سلیقه ام زیادی می آمد.
پالتویم را روی پایم میزان کردم و به آهنگ تند اسپانیایی که پخش می شد، توجه نکردم تا چیزی از ترجمه اش بفهمم.
ـ بد می گذره؟
به لباس مجلسی اش که شامل یک دکلته ی بسیار کوتاه بود، سخت نگاه کردم. ان قدر سنگ دوزی های بنفشش جیغ بود که چشمم را می زد. مخصوصا این رقص نورهایی که به سقف وصل کرده بودند، روی هر نگینی انعکاس می شد. کت چرمی روی دستش را کنارم انداخت و با دو تقِ کفش های پاشنه دار کالباسی اش کنارم نشست. موهایش را دودی رنگ زده بود و بیشتر از چندتار آن را صورتی رنگ کرده بود!
کلا انگار علاقه خاصی به رنگ کردن موهایش و آفریقایی بستن داشت. زمان صحبت کردن لهجه غلیظش او را لو می داد که اهل ایران نیست.
از بَدو ورودمان یک مشت خدم و حشم دورش را گرفتن و کلی "خانم، خانم" به ناف ملکه الیزابت بستند.
ـ ارسلان رو گفتی بیاد، منو هم اوردی! بعد هی بهم دروغ بگو! هی بگو؛ اصلا مهم نیست که کسی رو به چشم آشنا اگر اینجا دیدم.
سرش را برگرداند و با گوشه ی ناخن های مانیکور شده اش درست روی خالکوبی کوچک بالای ابرویش را خاراند:
romangram.com | @romangram_com