#محاق_پارت_416
ـ آفرین، لب هات رو باز کن!
جام شیشه ای سمت دهان مرد برد:
ـ چه حرف گوش کن! آفرین عزیزم. خشن میشی دوستت ندارما!
خودم را به دیوار چسباندم و نفس های عمیقی کشیدم. کنار دیوار سُر خوردم و صدایش دوباره بلند شد:
ـ اوف عزیزم تو محشری! فقط میگم؛ اگه حرفمم گوش می دادی، الان مجبور نمی شدی، با این وضع روی مبل بشینی! حداقل توی تختم بودی!
دستم را به چارچوب در گرفتم و موهایم را محکم عقب زدم. رد نگاهم از نیم تنه ی برهنه اش تا بطری پر از مایع زرد رنگ بالا آمد و به فرد روی مبل رسید.
موهای صورتی خوش رنگش را عقب فرستاد و زنجیر را محکم تر کشید و غرید:
ـ عزیزم، تو خیلی بلدی منو داغ کنی؛ اما توی محموله های من هیچ وقت سکس پاک نمیشه!
بطری را به دست دیگرش داد و زبانش را روی صورت او کشید. دست های یخ زده ام را روی چشم هایم کشیدم و قطره های بزرگ عرق را پس زدم.
پاهایم را جمع کردم و موهای چسبیده شده به گردنم را عقب زدم. سرم را به دیواره ی کناری در اتاق چسباندم و حس برگشت هرچه که خوردم را داشتم.
سریع دست به دیوار گرفتم و سمت حمام دوییدم. هرچه دستگیره ی پلاستیکی اش را پایین کشیدم، باز نشد.
دستم را به لبه ی میز کنار در گرفتم و خودم را به سختی بالا کشیدم. صورتم را می دیدم. رد ریمل پخش شده از چشم هایم تا زیر چانه ام، رژ لب پاشیده شده تا بینی ام، موهای فر شده ام.
بند کشی لباس زیر تاپم و رد خون مردگی بر روی گردنم را لمس کردم. دستم را بالا تر کشیدم و جوهرسیاه را از زیرچانه ام پاک کردم.
romangram.com | @romangram_com