#محاق_پارت_415

دوباره!

دوباره!

و در این هفته بار چندم بود که این حرف ها را می شنیدم.

حرف هایی که شبیه بختک روی تنم می نشست و پشت بندش هوارها بلند می شود. شبیه روانی ها در بخش جنایی یک زندان شده ام!

نمی دانم چه مرگم است!

چند روزیست از قراری یک شب به دورهمی بُرد کیان بود، می گذشت؛ اما یادم نمی آمد، رفتم؟ نرفتم؟ چه شد؟ چه نشد؟

امشب دوباره صدا می شنیدم! صدایی که از گوش چپ در گوش راست می چرخید و به عربده می رسید!

سرم درد می کرد. چشم هایم را که روی هم می گذاشتم، سرم به بالشت می چسبید و بیشتر از چند روز باز می خوابیدم و باز با بهت بیدار می شدم.

ـ بگو، داد بزن! آشغال داد بزن.

تنم را جمع کردم و پتوی مسافرتی را دولایِ دور خودم چرخاندم. دمپایی های انگشتی ابری ام را بی حواسی جا به جا پوشیدم و موهای نیمه بلندم را پشت گوش زدم.

دستگیره ی در را کشیدم و باز صدای لولای در بلند شد. آرام در را نیمه باز نگه داشتم و نیمی از صورتم را از درز در بیرون بردم.

ـ چی گفتی؟ بلند بگو! داد نزنی کشتمت!

زنجیر نقره ای را کشید:


romangram.com | @romangram_com