#محاق_پارت_376

این زن برای من واقعا مادربزرگ بود، مرد کنارش هم اسطوره ام زندگی ام بود.

کمی بعد، با همان لبخند کج و کوله ام، به اتاق سما پناه بردم. داشت عکس های آتیله ی عروس جدید را ادیت می زد و هدفون بزرگ صورتی روی گوش هایش بود. روی تختش نشستم و به اتاق نسبتا کوچکش نگاه کردم. تمام دیوارهای اتاقش مشکی بود و پر از عکس های رنگی چاپ شده ای که بین همه شان چندتاییشان دلم را لرزاند.

نگاهم به آن عکس را که دید با لبخند هدفون را کنار گذاشت و صندلی اش را چرخاند:

ـ اون روز اومده بود تا به داداش سر بزنه.

نفسم را با فوت رها کردم:

ـ خاله، همایون زیاد اینجا می اومد؟

سرش را تکان داد و از جا بلند شد:

ـ همایون حداقل هر ماه به اینجا سر می زد.

رو تختی مشکی ای را که قلب های بزرگ قرمز داشت را چنگ زدم:

ـ به من می گفت؛ خیلی کم میاد!

سما برگشت و ابرویش را بالا انداخت. دوباره برگشت و سمت در اتاق رفت. روی دوپا ایستاد و دست دراز کرده، یکی از عکس ها را از گیره اش جدا کرد.

ـ همایون تنها داراییش رو دوست داره، نمی تونه دور بمونه. خودش رو مدیون عموش می دونه. چرا اینقدر خودخواه بودنش شدی؟

لبی تر کردم و بازوهایم را به آغوش کشیدم، سما دامنش را به دست گرفت و سمتم آمد:


romangram.com | @romangram_com