#محاق_پارت_375

گلاب خاتون دست اردلان خان را گرفت و روی صندلی نشست و گفت:

ـ هنوز ترس هات رو سرکوب نکردی مادر؟

نفس عمیقی کشیدم و نان در دستم را داخل سبد برگرداندم:

ـ اینقدر سنگینه که نمی تونم.هرتابستون که پیشتون می اومدم فقط ماه اولش خوب بود؛ بعد که برمی گشتم، جنگ اعصاب، دعوا! داد و بیداد...

به تکیه گاه صندلی تکیه زدم:

ـ راستش خانم جون، اونقدر شاکی هستم که حتی دلم نمی خواست شماها رو ببینم. همایون برام می گفت. از شماها از قبر ارکیده از سپیده و هرچی که فکرش رو کنی. عکساتون رو می دیدم؛ اما من جرأت اومدن نداشتم تااینکه همایون به استرالیا رفت. اولش بهانه اش زن عمو بود بعد هم یه مسئله شخصی، حالا می فهمم اون رفت تا من مجبورشم به این جا بیام.

دستی روی صفحه گوشی ام کشیدم:

ـ دیشب بهم پیام داد؛ تا وقتی که سنگامو با ارسلان وا نکردم، برنمی گرده.

چیزی نگفت. نگاهم کرد و غصه ام را که می خورد، چُرک روی پیشانی اش را که می دیدم، دست های کمی لرزان را که به یاد دارم.





#پارت_113

#پارت_صد_و_سیزده


romangram.com | @romangram_com