#محاق_پارت_373

حداقل سما باید اینجا می موند از تو مراقبت می کرد. اون یکی خاله ات هم هی ما رو پیش خودش نگه داشت که تهش این شد! اومدیم دیدیم جا تَره و بچه نیست!

با اخم به حرکت تندش میان کابینت ها نگاه کردم، لبخند داشتم؛ اخم هایم برای این همه خودخوریش بود. او که مقصر عشق سپیده نبود.

Novelslands

او که مقصر بدبیاری من نبود. او همیشه آن سر شهر زندگی می کرد و هر تابستان حال مرا خوب خوب می کرد. برایم هندوانه قرمز قاچ می زد و کلی حواسش بود تا یک وقتی دعوا نکنم.

خاله بزرگترم که از شوهرش جدا شد، تحمل ماندن در ایران را نداشت و با دعوت نامه دوستش به انگلستان رفت. عاشق درس و تدریس بود. رفت و آن جا مدرس خوبی شد که حالا می شنوم. سما خاله کوچکترم بود. خاله ای که از دار دنیا یک اتاق پر عکس داشت.

در واحد سیزدهم دوخانه چسبیده به هم قرار داشت. یکی مال ما بود و دیگر مال خانم جان! نمی دانستم خانه کناریمان را خریده است. همیشه آقاجان می گفت؛ شیراز را ول نمی کند تا به رشت بیاید؛ اما انگار سما خوب مخ بابایش را خرده است. آخر عقیده داشت؛ شمال کشور حال می دهد تا عکاس کنیم و هوایش برای هردوی آنان خوب است.

آقا جان، آسم داشت، ریه هایش مشکل داشت و در همان زمان سیزده سالگی ام یک سال بیشتر در انگلستان به سر می برد. عملش را همان جا انجام داد و کمی از مشکل ریه اش کمتر شده بود.

این ها را همایون به من می گفت. می گفت که چه قدر هوای قبر ارکیده را دارند و دور قبر ارکیده پامچال کاشته اند و هر پنج شنبه دسته گل ارکیده روی قبر پرپر می کنند.

ـ هی به این سپیده گفتم، تو به ما چیکار داری؟ هی گفت؛ شیراز دورید ازم نگرانتونم، بیایید پیشم بمونید. اونقدر گریه و آه و ناله راه انداخت که آخر اردلان قبول کرد تا بیایم رشت.

خواستم جوابش را بدهم که اردلان خان با عصای دردستش وارد شد. نگاهی به گلاب خاتون کرد و سمت لیوان های چیده شده روی کابینت رفت. لبخند کمرنگی زدم و پرسیدم:

ـ خوبید آقاجون؟

لیوان را برداشت و به دست گلاب خاتون داد:

ـ ما بعد رفتن تو، خوب نشدیم.


romangram.com | @romangram_com