#محاق_پارت_372

ـ نه داغ نبود خانم جون. شما برو بشین دیگه، اینقدر دور من نچرخ. بچه که نیستم!

دستم را عقب می کشد و با دقت به شلوارم که حرارت داغی شیر از ان بلند می شد، نگاه کرد:

ـ پاشو برو عوض کن تا نسوختی!

سر کج می کند و با غضب به سحر خیره می شود:

ـ از دست تو آخر دق می کنم، یه خاک بر سر نمیاد توی وبال گردن رو بگیره راحت شم، پاشو برو پماد بیار.

سَما لب می گزد و صندلی را عقب کشیده با آن دامن بلند گلدار زیادی مامان دوزش از آشپزخانه بیرون می رود. لبخندم را جمع می کنم و دست روی شانه ی خانم جان می گذارم:

ـ برو گلاب خانم، برو بشین بخور! باور کن من بچه نیستم.

خودش را عقب می کشد و لیوان نیمه ریخته ام از روی میز بر می دارد:

ـ تو بچه گیت اون مامان ارازلت ولت کرد، هیچکی نبود؛ بگه این بچه دوتا محبت و دوتا قربون صدقه می خواد. منو و اردلان رو فرستاد خارج تا خودش به گندکاریاش برسه.





#پارت_112

#پارت_صد_و_دوازده


romangram.com | @romangram_com