#محاق_پارت_353
ـ خلاصه سپیده جان، نازنین گفت؛ کم خونی داره دخترتون..
صدای زن، نزدیک تر شد و امیرارسلان تنش را سمت راهرویی که منتهی به درب خانه می شد، کج می کند. دست هایش را در جیب شلوار مشکی رنگش فرو برد و با لبخندی قدمی به جلو برداشت:
ـ لطف کردید نیره خانم!
هنوز درگیر پیدا کردن موبایلم بودم. تمام کوله ام را گشتم؛ اما پیدایش نمی کردم. گوشه چشم متوجه ورود نیره خانم هم شدم! کفش های پاشنه دارش به پارکت ها برخورد می کرد و صدای زاغارتش روی روانم می رفت.
سرم که بالاتر گرفتم؛ مسیر نگاهم به اپن رسید. روی اپن، گوشی سفیدم را که سیم سفیدی به آن وصل بود را می دیدم. بی توجه به نیره خانم و لبخندهای مضحکشان، سمت اپن حرکت کردم.
سه پله پذیرایی را پایین آمدم و با آن جوراب های خالدار قرمز-سفیدم از کنار امیرارسلان گذشتم.
ـ ماشالا چه دختر خوش بَر و رویی دارید...اسمش هم خیلی زیباست!
هنگام کشیدن سیم شارژ، پوزخند پررنگی زدم:
ـ متاسفانه، هم سپیده و هم ارسلان چندان اسم منو دوست ندارند.
https://t.me/joinchat/EB2ZclNPi1xfy1LiAFJcJg
#پارت_صد_و_شش
romangram.com | @romangram_com