#محاق_پارت_352

ـ یادته یه بار دست پسر همسایه پیتزا دیدم؟ بعد که خورده بود؛ اشغالش رو برات اوردم گفتم؛ بابا من از اینا می خوام!

دستم را بند ستون پشت سرم کردم و پتو را به زمین انداختم:

ـ اون روز خمار بودی! خمار یه سیخ و سنجاقی که سپیده قایم کرده بود! بهم گفتی؛ بابا پول داری بدی؟

خندیدم و لب هایم را به دندان گرفتم:

ـ تو از منی که 12 سالم بود؛ پول می خواستی! جالبه نه؟

دست راستم را به مچ دست چپم می رسانم و چشم هایم را به سپیده می دوزم:

ـ می بینم که هنوز خیلی خوب کنار هم زندگی می کنید! سپیده عاشقته؛ امیرارسلان ریاحی خونه اش از طبقه سیزدهم به طبقه نُهم رسیده!

با بلند شدن صدای زنگ خانه، نگاه هردوشان سمت در کشیده می شود. سپیده سمت در می رود و ارسلان قدمی به جلو می آید که با فریاد گفتم:

ـ مگه نگفتم به من نزدیک نشو! همین که می بینمت کافیه!

روی زانویم می نشینم و بافت دکمه دارم را بر می دارم. دیدی وقتی که غذایی که دوست نداری با زور و بلا می خوری؟ بعد چند ساعت دلت می خواهد؛ بالا بیاورش، من دقیقا حس بالا آوردن و پس زده شدن دارم.

شالگردنم را از زیر چمدانم می کشم و او همچنان تماشایم می کند.

خانه شان تغییر کرده است؛ دیوار ها دیگر یاسی نیست؛ لیمویی با نقش های برگ گل صورتی کمرنگ است. دیگر جای مهتابی ها را لوستر نقره ای بزرگی پر کرده که زیبایی چشم گیری داشت.

مگر سپیده از تابلو بر دیوار خانه اش بدش نمی آمد؟ مگر کادوی پامچال را که برای تولدش خریده بود را پس نزد؟ حالا روی دیوار خانه چه کار می کرد؟ تمیز و نو به نظر می رسید!


romangram.com | @romangram_com