#محاق_پارت_192

ـ عوضی منو کجا اوردی؟

بی تفاوتی خرجم می کند و خاک لباس مشکی رنگش را می تکاند و از جا بلند می شود.

درست کنار من، لبه ی دره می ایستد:

ـ دوست داری پرتت کنم؟

و خیلی بی مقدمه با دستش ضربه ناگهانی به پشتم می زند که جیغ بلند می کشم و لباسش را می چسبم. با لبخند نرمی نگاهم می کند و دست هایم را که یقه لباسش را گرفتم را از خودش جدا می کند:

ـ چرا سختش می کنی؟

با ایهام نگاهش می کنم:

ـ چی می خوای؟

سرش را تکان می دهد و چشم های خمارش را به گردنم می دوزد. شالم روی شانه هایم افتاده است و گردبند ظریف کادویی میثم در شفافیت چشم هایش می بینم.

https://t.me/joinchat/AAAAAFdjBKNWQYmFEsjHlw





#پارت_شصت_و_پنج


romangram.com | @romangram_com