#محاق_پارت_191

حدسم درست بود؛ سیکار گرکا می کشید که روکش قهوه ای رنگ روشن با همان آرم مرد چاقو به دست... با اخم نگاهش می کنم:

ـ از سمت جهان اومدی؟

پُک عمیقی به سیگارش می زند و لب های خوش فرم باریکِ قهوه ایش را از هم باز می کند و دود سیگار را به چپ رها می کند:

ـ جهان؟ نه فکر نکنم. از سمت خودم اومدم.

لباس مشکی رنگی که رویش جلیقه ای با طرح پلنگی پوشیده بود، زیادی به او می آمد. رنگ قهوه ای روشن طرح جلیغه با شلوار شش جیبش هماهنگی داشت.

نیم پوت های بلند مشکی و دست هایش... دست هایش عجیب بودند. دست چپش البته! پایین تر از غضروف های انگشت هایش، روی هرکدام از انگشت هایش خالکوبی کوچکی نقش خورده بود. سِپَر، خفاش، صلیب، فرو وَهَر....

از چهار زانو نشستن به دو زانو نشستن روی می آورد. تنم را تکانی می دهم به اطراف خیره می شوم. بوی گند سیگار مارکش اعصابم را خورد می کرد.

انگار بالای دره ای بودیم. تخته سنگ های بزرگ و کوچکی اطراف می دیدم.

با عصبانیت نگاهش کردم:

ـ منو کجا اوردی؟

خمار نگاهم می کند و با دست آزادش نیمه بلند موهایش را چنگ می زند:

ـ یه چند ساعت تحمل کن، بعد برمی گردونمت.

به سختی دست به سنگ بزرگ کنار دستم می گیرم و بلند می شوم:


romangram.com | @romangram_com