#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_285
من _ خیلی ممنون آقای شکوهی ، واقعا لطف کردید !
شکوهی _ تو هم به جای دخترم ، ان شاءالله قدمش براتون پر برکت باشه دخترم ! مزاحمتون نمیشم ، روز خوش .
لبخندم پررنگ شد و گفتم :
من _ ممنون همچنین شما ... خدانگهدار .
و بعد سریع قطع کردم ... یعنی دیگه دانشگاه رو نمی بینم ؟
بیخیال اینا همش انرژی منفی ... ایـش !
بلند شدم و جلوی آیینه وایسادم ... خخ از لباس خندم گرفته بود ... لباس حاملگی پوشیده بودم و خیلی بهم میومد ... ای خدا شکرت ... دوباره گوشیم زنگ خورد که جیغ زدم :
من _ اگه گذاشتن دودقیقه انرژی مثبت بگیرم با پسرم ؟
عصبی گوشی رو جواب دادم :
من _ هان ؟
صدای متعجب هیرا تو گوشم پیچید :
هیرا _ عشقم ؟
من _ دسته ... لا اله الا الله ، جونم ؟ ببخشید .
خندید و گفت :
هیرا _ می دونم خیلی قاطی کردی سر امیر و آریزونا ... اگه دوست نداری نریم !
سریع گفتم :
من _ نه نه ... ما باید بریم ... فهمیدی ؟ بعدشم من الان می خوام حاضر بشم .
صداش آروم شد و گفت :
هیرا _ باشه نفس من ؛ زیاد به خودت فشار نیار ...
من _ باشه ... تو هم زود بیایا !
romangram.com | @romangram_com