#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_284


یک هفته بعد

من _ نفس عمیق میشا ، نفس عمیق !

خیلی عصبیم ... انقدر که اصلا نفس عمیق و یوگا هم جواب نمیده !

امروز امیر زنگ زده میگه امشب جشن نامزدی من و آریزوناست !

وای که انقدر کفرم گرفته از این امیر که نگو ... با عصبانیت چشمام و باز کردم و به سختی بلند شدم و جیغ زدم !

با پاهام کوبیدم به درو گفتم :

من _ بیشورای خر !

اما صدای گوشیم نذاشت به ادامه ی فش دادنم بپردازم ... با حرص گوشی رو جواب دادم :

من _ بفرمایید !

صدای آقای شکوهی توی گوشم پیچید :

شکوهی _ سلام عرض شد خانوم فرهمند عزیز ، خوبید الحمدالله ؟

خودم و جمع و جور کردم و گفتم :

من _ ممنون ، شما خوب هستید آقای شکوهی ؟

شکوهی _ الحمدالله دخترم ، زنگ زدم یه موضوع مهم و بهتون بگم !

نشستم روی تخت و گفتم :

من _ بفرمایید !

صداش و رسا کرد و گفت :

شکوهی _ صلاح دونستیم شما با اون وضع سختتون نیاید دانشگاه برای مراقب ؛ برای همین یه نفر دیگه پیدا شد ...

لبخندی زدم برای مهربونیش و گفتم :


romangram.com | @romangram_com