#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_266


من _ خودتون دارید وضعیتم و می بینید و انتظارم نداشته باشین ! امیدوارم که استاد خوبی بوده باشم ... به بچه های عمرانم گفتم که تمام آرزوی من موفقیت شماست !

همه به افتخارم دست زدن و منم به عنوان اینکه آخرین جلسه ایه که باهاشون دارم مثل بچه های نقشه بهشون مرخصی دادم و اونام با دلقک بازی من و خندوندن ! نمی دونم که آیا فرصت این و دوباره پیدا خواهم کرد که استاد بشم باز ؟ خدا بزرگه !

زنگ خورد و بچه ها در حالی که از کلاس بیرون می رفتن خداحافظی هم می کردن ... درد بدی توی دلم پیچید که باعث شد اخمام توی هم بره و روی صندلی جابه جا بشم !

ولی همراه با اخم لبخند هم می زدم ... دیگه نمی تونستم ... دستم و گرفتم به صندلی و بلند شدم .

دستم و گذاشتم روی میز و خم شدم ، همه رفتن از کلاس بیرون ... یهو یکی وارد کلاس شد .

سایه بود !

سایه _ میشا ؟ میشا ؟

آهی از ته دل کشیدم و نشستم ... سایه جلوی پاهام نشست و به صورتم نگاه کرد و با تعجب گفت :

سایه _ این چیزای قرمز توی صورتت چین ؟

چند بار دست کشیدم روی صورتم و گفتم :

من _ هیچی نیست .

دردم کم و کم تر شد ... گوشیم و از تو کیفم در آوردم و شماره امیر و گرفتم .

امیر _ جانم ؟

سعی کردم موضوع دیشب و فراموش کنم برای همین گفتم :

من _ امیر ؟ می تونی بیای دانشگاه دنبالم ؟

امیر _ آره آره ... الان راه میفتم .

گوشی رو قطع کردم ... کارش داشتم ، باید از یه چیزی سر در میاوردم !

لبم و گزیدم و دوباره جا به جا شدم ... حس سوزش و سر معدم احساس می کردم .

سایه _ وا ؟ چرا رنگت پرید ؟ چت شد تو ؟ یا خدا !


romangram.com | @romangram_com