#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_265
دستی به صورتش کشید و گفت :
هیرا _ ساعت چنده ؟
همین طور که با موهاش ور می رفتم گفتم :
من _ شیش ونیم !
چشمام و ب*و*سید و بلند شد و گفت :
هیرا _ بلند شو برسونمت دانشگاه عزیزم ، امروز کلی کار دارم !
به کمکش بلند شدم و حاضر شدم ... تو آیینه به خودم نگاه کردم ... یکمی قیافم برگشته بود ... یاد مادرم افتادم ... اومده بود تو خواب من ؟ چرا ؟
از دلتنگی بوده ... لبخندی زدم و سرم و تکون دادم ... سریع صبحانه رو خوردیم و هیرا من و رسوند دانشگاه !
تا وارد دانشگاه شدم سایه رو دیدم که دویید طرفم و کیفم و گرفت .
سایه _ من میارم استاد جونم ، بهتری ؟
لبخندی زدم و گفتم :
من _شکر خوبم !
سایه _ دیشب خیلی ترسیدیم !
خندیدم و گفتم :
من _ دوران بارداریه مائه دیگه عزیزم !
وارد کلاس شدیم و بچه ها سریع بلند شدن به احترامم !
من _ بشینید !
از سایه تشکر کردم و اونم رفت نشست سرجاش ...
من _ ان شاءالله و به امید خدا امتاحاناتون شروع شده ؛ نمی دونم چقدر ازم راضی بودید ... ولی اگه بد اخلاقی و بد عنقی و درست درس ندادم به بزرگی خودتون ببخشید ! شاید دیگه نیام یه مدتی دانشگاه ... حداقل دوسال !
همه خدایی ناراحت نگاهم کردن ... لبخند زدم وگفتم :
romangram.com | @romangram_com