#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_226
دستم و بردم بالا و غریدم :
من _ لازم نکرده شما دخالت کنید ... من خودم از پسش برمیام .
جوردن با تعجب گفت :
جوردن _ یعنی چی میشا ؟ یادت رفته ؟ ما یه تیمیم .
امیر عصبی تر گفت :
امیر _ اصلا چرا حرف بیخود می زنی ؟ تو با این وضعت ؟
با حرفاشون قشنگ دهنم و بستن ... خدا بگم چیکارشون نکنه .
امیر _ بلند شو انگشتر و بیار ...
من _ حال ندارم !
هیرا بلند شد و یه دونه زد تو سر امیر و گفت :
هیرا _ دفعه آخرت باشه دستور میدی به زنم .
لبخند دندون نمایی زدم و به امیر که مثل ببر زخمی نگام می کرد ابرو بالا انداختم .
هیرا رفت بالا تا انگشتر و بیاره که امیر و جوردن یه نگاه به هم کردن و دوباره ترکیدن از خنده ... پوکر نگاهم و ازشون گرفتم و دوختم به ریکی که داشت دخل بیسکوییتام و در میاورد ...
من _ ریکی ؟
با دهن پر گفت :
ریکی _ هوم ؟
لبم و جوییدم و گفتم :
من _ آدام چرا نیومده ؟
بیسکوییت و قورت داد و گفت :
romangram.com | @romangram_com