#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_225

هیرا _ بمیری جوردن ... بیاید داخل !

گوشی آیفون و گذاشت سر جاش و برگشت طرف من و گفت :

هیرا _ برو لباست و عوض کن ببینم ... وایساده با نیش باز به من نگاه می کنه !

خندیدم و با سرعت رفتم سمت اتاقمون ... لباس مناسبی پوشیدم و رو موهام و یه شال انداختم ... هنوز از دیشب تا حالا ازم حرصیه ! رفتم پایین که جوردن و امیر آویزون گردن هیرا بودن و ترکیده بودن از خنده ! هیرا هم قرمز شده بود از خنده ... متعجب نگاهشون کردم که یهو ریکی از آشپزخونه پرید بیرون ... ای بیشور ... بیسکوییتام و دزدیده بود و توی دهنش بود ... خواستم بهش حمله کنم که دستاش و گرفت سمتم و گفت :

ریکی _ دوستم ؟ بارداریا !

خواستم جیغ بزنم که داد زد :

ریکی _ غلـــط کردم ، جیغ نزن !

لبخند زدم و گفتم :

من _ سلام دوستیم ، خوش اومدی ... دلم برات تنگولیده بود !

مات بهم خیره شد ... رفتم نشستم رومبل و نظاره گر امیر و جوردن و هیرا شدم که هنوز می خندیدن ... ریکی کنارم نشست و گفت :

ریکی _ به قول خودت ، ناموسا هنوز با اخلاقت آشنا نشدم !

من _ برای اینکه من تکم تو جهان !

امیر که صدامون و شنیده بود با خنده گفت :

امیر _ زرت !

جیغ بنفشی زدم که همشون چسبیدن به مبل ... این امیر بیشور همیشه باید من و ضایع کنه ...

جوردن _ اه امیر خفه شو ...

امیر با خنده پشت هیرا که سعی می کرد خندش و بخوره قایم شد ... جدی به هیرا نگاه کردم تا این نمایش مسخره رو تموم کنن ... نگاهش و انداخت پایین !

من _ چخبرتونه چتر کردید ؟

ریکی دستش و گذاشت روی مبل و دقیقا پشت سرم و گفت :

ریکی _ انگشتر و بیار که کلی باهاش کار داریم ... باید زودتر شروع کنیم !

romangram.com | @romangram_com