#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_178


من و دم خونه پیاده کرد و رفت سرکارش ... حوصله تنهایی نداشتم برای همین

رفتم پیش بچه ها ... تا وارد شدم دیدم در حال تمرین هستن ...

من _ خسته نباشید بچه ها

لبخندی زدن و اومدن سمتم

رومان _ راه گم کردی

اخم کردم و گفتم :

من _ زبون دراز شدی

نشستم روی مبل و گفتم :

من _ چه خبر ؟

الیزا نشست بغلم و گفت :

الیزا _ هیچی ...

غمگین بود ... به جیم نگاه کردم که نگاهش به الیزا بود ... با ابروم اشاره کردم که چیشده ؟ سرش و تکون داد و رفت بیرون ... فکر کنم باهم بحثشون شده بود

به سیدنی نگاه کردم که نشسته بود یه گوشه و زانوهاش و بغل گرفته

من _ الیزا سیدنی چشه ؟ چرا همتون یه جوری هستید ؟ خبریه ؟

الیزا لبخند غمگینی زد وگفت :

الیزا _ چیزی نیست عزیزم ... من فقط یکم با جیم بحثم شده ولی سیدنی رو نمی دونم ... بقیه هم که دارن تمرین می کنن و چیزیشون نیست نگران نباش

سرم و تکون دادم و بلند شدم و رفتم کنار سیدنی نشستم مثل خودش

من _ سیدنی ؟

قطره اشکی آروم از چشمش ریخت پایین ... سکوت کردم ولی خودش این سکوت و به هم زد


romangram.com | @romangram_com