#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_177

کمربندش و باز کرد و گفت :

هیرا _ چشم

و بعد از ماشین پیاده شد ... سریع دستم رفت سمت داشبورد و مشمبی مشکی رنگی که توی داشبورد بود و برداشتم و وسایلش و ریختم بیرون و گرفتم جلوی دهنم و بالا آوردم ... نفس عمیق کشیدم که دوباره عوق زدم ... می تونم بگم مشمبی پر شده بود ! به بیرون نگاه کردم هیرا داشت با یارو حرف می زد

سریع در مشمبی رو بستم و شیشه رو کشیدم پایین و مشمبی رو انداختم توی

سطل زباله که دومتر باهام فاصله داشت .

دستمال از توی دستمال کاغذی برداشتم و دور لبم که خونی بود و پاک کردم

نفس عمیقی کشیدم و چشام و بستم ... نمی دونم چه صیغه ایه که تشنه خونم و وقتی می خورم پسش می زنم ... تو همین فکرا بودم که سریع در ماشین باز شد و من لبخند زدم ... هیرا نشست و بستنی رو گرفت سمتم و گفت :

هیرا _ بفرمایید

من _ مرسی عشقم

از دستش گرفتم و شروع کردم باولع خوردن ... خودشم آروم می خورد و به من نگاه می کرد

هیرا _ چرا انقدر رنگت پریده ؟

سعی کردم خودم و بزنم به اون راه

من _ رنگم ؟ جدی ؟ نمی دونم

مشکوک بهم خیره شد که با لبخند شونم و انداختم بالا و بعد از خوردن بستنی

انداختمش دوباره توسطل آشغال ، ماشاالله هدف بودا ... روم و کردم سمت هیرا و ب*و*سیدمش و گفتم :

من _ دستت مرسی عشقم

خنده ای کرد و سرش و تکون داد و گفت :

هیرا _ از دست تو شیطون ، حسابی امروز آدام و رونالد کلم و می کنن

با اسم رونالد یاد تینا افتادم ... خبری ازش نشد ، دلم برای رونالد می سوخت

اون می تونست همسر خیلی خوبی برای تینا باشه

romangram.com | @romangram_com