#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_156
هیولاییم و داشتم ، مثل دیوونه ها رفتار می کردم ... یادته دیگه ... گشنگی بیش از حد ... شنوایی قوی ، بینایی قوی ، همه اینا رو باهم تجربه کردم ... اون روزی که تو توی بیمارستان به هوش اومدی و فکر می کردی شیشه میز گردنت و جر
داده اینطور نبود بلکه من گازت گرفته بودم ... ولی یهو غیبم زد ... خطرناک بودم
پناه بردم به اون خانواده ای که از خودم بودن ... به اون مردی که الان دارم باهاش
زندگی می کنم ... ( سرم و بلند کردم و زل زدم تو چشماش که حالا مات به من
خیره شده بود و ادامه دادم : ) من هم خوناشام هستم تینا ! یکی مثل رونالد
ولی خطری نداریم ... چون می تونیم خودمون رو کنترل کنیم ... می خوام بهت
بگم که ماهم داریم زندگی می کنیم ... اگه بخوای بعد رفتنم این موضوع رو به
کسی بگی مطمئن باش فکر می کنن تودیوونه ای و هیچ ضرری به حال ما
نداره ! تینا فکر کن ... به کسی که دوستت داره ... فکر کن به این موضوع ها
بلند شدم و کیفم و برداشتم ...
من _ دارم میرم ... هروقت خوب فکر کردی به حرفای من یا رونالد که نمی دونم دقیقا بهت چی گفته ولی می دونم بهت ابراز علاقه کرده بهم زنگ بزن ... خداحافظ
وبعد از جلوی چشمای متعجب و متحیرش دور شدم و از خونه زدم بیرون
رونالد ... توچی کار کردی پسر ؟ تا خود خونه رو پیاده رفتم .
در خونه رو باز کردم ... چراغ ها رو روشن کردم ... چشمم به هیرا افتاد
که نشسته بود روی مبل و زل زده بود به یه گوشه ... زیر لب گفتم :
من _ سلام
سرش و بلند کرد و نگاه غمگینش و دوخت بهم ... چقدر دلم می خواست الان
برم و توی بغلش جا خوش کنم ... علاقه ی من به این مرد بی حد و اندازه بود
صدای آروم و گرفتش بلند شد
romangram.com | @romangram_com