#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_155
من _ قشنگ توضیح بده ببینم چی میگی ؟
درحالی که می لرزید شروع کرد حرف زدن
تینا _ بهت گفتم بهم زنگ زده که ... که برم ببینمش ... میشا رفتم کافه ... آره آره رفتم کافه بعد از خوردن قهوه و کیک و این جور ... این جور چیزا خیلی خوشم اومد ازش ... بعد ... بعد بهم گفت که بریم توی پارک قدم بزنیم ... میشا باورت نمیشه هیچکسی توی پارک نبود ... ولی ولی یه حرفایی اول بهم زد که فکر
کردم دیوونست ... بهم می گفت ... می گفت که خوناشامه ... ولی بعد که بهش خندیدم قیافش شبیه هیولا شد ... توروخدا باهاش نگرد ... میشا ... میشا بهم بگو
اون یه دیوونست ؟
دستم و کشیدم روی بازوش و درحالی که توی فکر بودم گفتم :
من _ چیزی نیست ... هیچی نیست !
بلند شدم و راه رفتم ... هنوز گریه می کرد و می لرزید ... درحالی که لبم و می جوییدم تصمیم خودم و گرفتم و رفتم دوزانو جلوش نشستم
من _ تینا ... تینا به من گوش کن ... یه لحظه گریه نکن
بهم نگاه کرد و هق هقش بند اومد ولی هنوز می لرزید
من _ من از قبل می دونستم ... گوش کن حرف نزن ... اون خطرناک نیست
اون دوستت داره ... فکر کردی اون موقعی که توی خونشون به هوش اومدی
چه کسی نجاتت داد ؟ رونالد ... اون عاشقته ولی نذاشتم نزدیکت بشه می دونستم
که واقعا از ته دلش دوستت داره
متعجب به من زل زد ... نمی خواستم دیگه از کنترل ذهنی استفاده کنم
نشستم روزمین و زل زدم به فرش
من _ دقیقا سه سال پیش همون شب توی اون پارتی که توسط دشمنای اون آدم
بالایی ها منفجر شد ، ریکی ، پسر آمریکایی که تازه اومده بود به دانشگاهمون
من و نجات داد ... صبح که به هوش اومدم فهمیدم توی خونه اونم ... ولی شب قبلش یه چیزی به خوردم داد ... اونم خونش بود برای همین وقتی به هوش اومدم
من تبدیل به یه موجود وحشتناک شده بودم ... وقتی اومدم خونه دردای دوران
romangram.com | @romangram_com