#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_152


پوزخند قشنگی روی لبم نشست

من _ می بینم که با آرمان وسهراب خیلی جور شدی

شونه ای انداخت بالا و گفت :

سایه _ چطور ؟ الان چه ربطی داشت ؟

وایسادم و نگاهش کردم ... لبخند خونسردی بهش زدم و گفتم :

من _ از اون جایی که با اونا اومدی پیش من

بهت و توی چشماش می خوندم ولی خندید

سایه _ خوشم میاد باهوشی ... ایول داری استاد

به ماشین سهراب نگاه کردم ... دست وپاهاشون و گم کردن

من _ دفعه اخرت باشه تعقیبم می کنی وگرنه قول نمی دم که زندت بذارم

اوکی ؟

و بعد باچشای قرمز نگاهش کردم ... ترسید و آب دهنش و قورت داد

سایه _ خیلی خوب چرا می زنی ؟ بهتره بریم سوار شیم ... باهات حرف داریم

قیافم به حالت عادی برگشت و بعد از زدن یه لبخند خوشگل به سمت ماشین

سهراب حرکت کردم ... در عقب و باز کردم و بدون تعارف نشستم ... بعد من

سایه سوار شد و کنارم نشست

سهراب و آرمان همزمان باصدای آرومی سلام کردن

من _ ازتون انتظار نداشتم به خاطر یه جهنده اینطوری دنبالم راه بیفتید

آرمان برگشت سمتم و گفت :


romangram.com | @romangram_com