#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_151
سکوت کرد ... بیشتر توی چشماش زل زدم و وارد ذهنش شدم ... من و ببخش سارا ... بالاخره مثل تسخیر شده ها گفت :
سارا _ اما اون یه وردی خوند و بعد یه چیزی رو فوت کرد توی صورتم ... اوه اون
از من آدرس پرسید و من گفتم نمی دونم ! اوه خدای من میشا اون من و تسخیر کرده بود .
ولش کردم و بادستای آویزون به سمت مبل رفتم ... همه سکوت کرده بودیم و
من توی فکر بودم ... بچه ها به من زل زده بودن ... نمی دونم چه قدر این زمان
لعنتی گذشت که بلند شدم و بدون اینکه چیزی بگم از خونه زدم بیرون ... یکمی
قدم زدن برام خوب بود ... کیفم از دستم آویزون بود و سرم پایین ... نمی دونم
به چند نفر تنه زدم ! فقط این و می دونم که توی بد بازی گیر افتادیم انگار جانی
واقعا برای انتقام خون دخترش اومده ! اشکم فرو ریخت ... دوستای من طعم خوشبختی رو بعد از قرن ها داشتن می چشیدن که سر و کله ی این خانواده لعنتی
و آشغال پیدا شد ... سارای بیچاره ذهنش تسخیر شده بود و بد توی فکر بود ... انگار دیگه به خودش اعتماد نداشت ... به یاد اون مردی افتادم که سارا گفت ؛ صددرصد اون همون ساحره ای هستش که جانی به نوکری خودش در آورده ...
یه گوشه وایسادم ... برای اولین بار به اطرافیانم توجه نکردم ... سرم و بردم روبه
آسمون ... خدایا بی انصافیه هروقت مشکل داریم یادت میفتیم ... ولی دیگه خستم
دوستدارم مثل انسان زندگی کنم بدون هیچ جنگ و خونریزی
دستم و گذاشتم روی شکمم ... لبخند زدم از ته دل ... خوبه که هستی کوچولو
شاید تنها دلخوشی من میون این همه نادلخوشی باشی
با دستی که روی شونم نشست به طرفم نگاه کردم ... پوفی کردم و دست چپم
و توی جیب مانتوم کردم و راه افتادم ... اونم پشت سرم
من _ ببینم تعقیبم می کنی ؟
صدای خنده ریزش به گوشم خورد
سایه _ نه استاد جون ... امروز نیومدی دانشگاه عجیب دلتنگت شدم
romangram.com | @romangram_com