#می_گل(جلد_اول)_پارت_751


-تو با چي ميري؟؟؟

-با مهران...دم در منتظره..

-بهش سلام برسون....

بعد از خداحافظي مي گل گفت:شهروز اسبها نيستن!!

شهروز مي گل و کشيد تو و خنديد و گفت:عزيزم...اسبهارو بردن!!

-کي؟؟؟

-چي کار داري دختر..اسبهارو بردن ديگه..يکي برده حالا!!!

رسيدن تو ويلا...مي گل با ديدن بطريها روي ميز با هيجان گفت:باز هم ميخوام!!!

شهروز سري تکون داد و گفت:باشه..ولي اول برو لباست و عوض کن..

-مگه نميريم؟؟؟

-دوست دار ي بريم؟؟

مي گل خنده شيطاني کرد و گفت:نه!!!بمونيم...


romangram.com | @romangram_com