#می_گل(جلد_اول)_پارت_750

با کشيده شدن شالش از دور گردنش به خودش اومد....مي گل بود که شال و کشيد و خواست رقصش و با شال ادامه بده که شهروز مچ دست مي گل و گرفت و دستش و به نشونه ي کافيه براي گروه موزيکي که همه آشنا بودن تکون داد!

صداي اعتراض همه بلند شد..اما قيافه جدي شهروز که همون لبخنده هم محو شده بود باعث شد همه حساب کار دستشون بياد...غير از مي گل که کودکانه اعتراض کرد که چرا گفتي آهنگ و قطع کنن!!!؟

..دست مي گل و گرفت و کشيد تو و گفت:خوشم نمياد تنهايي قر بدي اون وسط!

مي گل هيچي از کلمات شهروز متوجه نشد..فقط فکر کرد عصبانيه و من نبايد برقصم..همين کافي بود تا بدونه بايد چيکار کنه و چيکار نکنه

*چه اصراريه تک تک کلماتش و بفهمم؟

مطيعانه دنبال شهروز که دستش و گرفته بود رفت و نشست روي کاناپه...تا نشستن گفت:ميشه براي منم بريزيد...اين کلمات کاملا غير ارادي از دهنش در اومد...همه برگشتن نگاهش کردن شهروز هم...البته با يه اخم کوچيک بعد رو به کاوه که ساقي بود کرد و گفت بريز براش!بعد تکيه داد عقب و با لبخوني به کاوه گفت فقط اب ميوه بريز!!

کاوه هم همين کار رو کرد....به محض خوردن ليوانها شخصي وارد شد و قبل از اينکه مي گل چيزي بگه بلند اعلام کرد که غذا آماده است...همه به سمت حياط رفتن..اما مي گل همچنان اعتراضش تو گلوش مونده بود رو به شهروز که پرسيد تو نميخوري ؟گفت:اين که فقط اب ميوه بود!

-عزيزم..مگه ميشه؟؟؟ متوجه نميشي..مشروبم داره...بيا بريم يه چيزي بخور.

براي جلوگيري از بحث بلند شد و دست مي گل رو هم کشيد!ميخواست بهش بگه نبايد اينجوري ميخورد..اما الان وقتش نبود....بايد ميذاشت يه وقتي که به هوش باشه و متوجه منظور شهروز بشه!!!



با تموم شدن شام مهمونها يکي يکي عزم رفتن کردن..موقع رفتن همه قبوليه دانشگاهش و تبريک گفتن...مي گل هم تشکر ميکرد.درواقع شهروز اين مهموني و به بهانه قبولي دانشگاه و باغ رو به عنوان هديه به ديگران اعلام کرده بود...ولي در اصل مهر مي گل و با ترتيب دادن يه مهموني بهش داده بود....کاري که مي گل هنوز متوجهش نشده بود....اولش که رسيدن شهروز بهش فرصت نداد...بعد سلام و احوالپرسي با مهمونها و بعد هم اين مستي ..در واقع بد مستي...تنها چيزي که تو خاطرش مونده بود نوشته ي فلزي باغ مي گل رو ديوار باغ بود .

با رفتن مهمونها آرمان هم عزم رفتن کرد

آرمان:شهروز ماشينت همونجاس.

romangram.com | @romangram_com