#می_گل(جلد_اول)_پارت_747
شهروز که تو عمل انجام شده قرار گرفته بود براي اينکه مي گل خورد نشه گفت:راست ميگه..بريز براش!
کاوه هم امر رو اجرا کرد....همه ليوانهاشون و به هم کوبيدن...مي گل هم به تبعيت از اونها اين کار رو کرد...سعي کرد اول بقيه رو خوب نگاه کنه اين اولين بار بود ميخواست همچين غلطي بکنه...هر کس يه مدل خورد..يکي همه رو سر کشيد..يکي يه ذره ازش خورد...يکي ديگه نصفه خورد....به ليوان شهروز نگاه کرد انگار چيزي ازش نخورده بود...متوجه شد همه زير چشمي نگاهش ميکنن..براي اينکه ضايع نشه گيلاس و نزديک لبش برد..از بوش خوشش نيومد
*پس چرا وقتي شهروز ميخوره اينقدر دهنش بوي خوب ميده؟؟
فکر کردن بيشتر از اين جايز نبود...همه داشتن ميپاييدنش..با اينکه با هم حرف ميزدن اما ميتونست بفهمه همه منتظرن ببينن مي گل بالاخره اين و ميخوره يا نه؟براي اينکه زجر خوردن يه همچين مايع بد بويي رو کمتر تحمل کنه اون و يه جا سر کشيد!!!!
با اين حرکت صداي هههههييييي کشيدن چند نفر و شنيد و بلافاصله سرش و چرخوند سمت شهروز....شهروز خيلي زود چهره متعجبش و به يه چهره مهربون تغيير داد..دولا شد انگشتش و تو ماست زد و گذاشت دهن مي گل...مي گل هم اون و با جون و دل پذيرفت...با اينکه بعد از خوردن...احساس کرد مقدار زيادي زهر مار نوش جان کرده اما براي اينکه ضايع نشه خيلي مغرورانه چهره اش و ثابت نگه داشت و هيچ تغييري توش نداد..اما ماستي که شهروز بهش داد حالش و جا اورد!!!
شهروز کمي عقب کشيدتش و زير گوشش گفت:خوبي؟
-اوهوم...
خودشم نميدونست چشه...داغ شده بود..
-شهروز!!!
-جانم؟
اين جليقه رو لباسم و در بيارم؟؟
-گرمته؟؟
romangram.com | @romangram_com