#می_گل(جلد_اول)_پارت_734

-نيا پايين مي گل.... دير شده ...تاريک ميشه ...گم ميشيم!!!

-نميخوام از من ناراحت باشي!!

-نيستم..نيستم عزيزم....تو حق داري.....من بوي کثافتکاريم تمام دنيا رو برداشته بود.قبل از هر رابطه دخترهارو از هفت خان رستم رد ميکردم..يکيشون مشکوک به ايدز بود باهاش دستم نميدادم..چه توقعي دارم تو يه دختر 17 ساله پاک که فکر کنم تنها کسي که لبش به لبهاي خوشگلت خورده باشه خودم بودم بياي با مني که سن پدرت و دارم..تازه ايدز هم دارم..هزار تا کثافت کاري هم کردم بموني؟؟؟تو هم بخواي من نميزارم....

-اما تو بايد بري آزمايش!!

داد ميگل باعث شد اسب شيهه بکشه و رو جفت پا بايسته..اما مي گل خودش و محکم نگه داشت...شهروز و خورد کرده بود..نميخواست خودشم جاييش خورد بشه تا براش بشه قوز بالاقوز!!

-ايول خانوم گل....گفتم دست و پا شکسته بايد ببرمت مه....

حرفش و خورد....اما مي گل متوجه نشد...عصباني بود و ترسيده بود!!

-شهروز من دوستت دارم!!

-باشه...تا فردا شب....حالا کمي تند تر بيا..دير شد.

مي گل سرعت اسبش و تند تر کرد و گفت:چرا پس دور نميزني؟؟مگه نميخواي برگرديم..داره شب ميشه!!

-چرا.... از يه راه ديگه بر ميگرديم!!!

مي گل با ناراحتي پشت شهروز حرکت ميکرد و شهروز دلگير و داغون مسير و طي ميکرد..

*بايد روحيه ام و به دست بيارم اينجوري نميشه رفت اونجا....

romangram.com | @romangram_com