#می_گل(جلد_اول)_پارت_717


مي گل اروم تر از قبل گفت:آره خوبه!

پرستار از اتاق نمونه گيري بيرون اومد...تشريف بياريد خانوم...

مي گل:من؟

پرستار نگاهي به اطراف انداخت و گفت: مگه غير از شما کس ديگه اي هم هست؟

مي گل يه دور دور خودش زد..خب هيچ کس نبود معلوم بود ساعت 11 و نيم بود معمولا همه صبح زود ميرن آزمايشگاه.روبروي شهروز که دست به سينه و با لبخند نگاهش ميکرد ايستاد و گفت پس تو چي؟

-من بعدا آزمايش ميدم.

مي گل خيلي کودکانه گفت:اااا..نميخوام..منم نميدم!!!

شهروز به سمتش اومد دستش و گرفت و به سمت اتاق نمونه گيري کشوند و در گوشش آروم گفت دادن که ميدي!!!يعني ازت ميگيرم.!فعلا برو خون بده تا اصل کاري و بگيرم!!

مي گل مات و مبهوت حرفهاي شهروز وارد اتاق شد..اينقدر از آزمايش دادن ترسيده بود که نميتونست حلاجي کنه منظور شهروز چيه؟

به خودش که اومد نشسته بود روي صندلي...آستينش بالا بود و کشي محکم بازوش و فشار ميداد....شهروز بيرون... اون ته تکيه داده به ديوار ايستاده بود....

نمونه گير:تا حالا آزمايش ندادي؟

-نه!!!


romangram.com | @romangram_com