#می_گل(جلد_اول)_پارت_716
مي گل خيلي بي روح گفت:انتخاب اولم!
-مبارک باشه!!!
-ممنون.
-از الان خودت و برامون ميگيريا!
مي گل با ناز برگشت و نگاهش کرد....من؟؟؟يه دانشجوي ترم هيچمي رشته مهندسي پزشکي خودم رو براي تو که دکترا داري بگيرم؟
-اووو..دکتراي موسيقي کجا؟؟؟مهندسي پزشکي کجا؟؟؟خجالت ميديد....
-دعا کن ايدز داشته باشم!
شهروز متعجبانه گفت:چي؟؟؟ديوونه شدي؟
-دلم ميخواد اگر تو ايدز داري منم داشته باشم که بتونيم با هم باشيم.
-بسه ديگه...لوس!!!متنفرم از اين افکار بچه گونه!!!
اين ختم کلام بود تا جلوي در آزمايشگاه!
مي گل با اعتماد به نفس به سمت آزمايشگاه رفت...اما با ورود به محيط آزمايشگاه خوف برش داشت...نميدونست چرا اينقدر ترسيده..تا به حال آزمايش نداده بود...شايد همين موضوع ترسونده بودتش...برگشت... شهروز کنار پذيرش ايستاده بود و با مسئول پذيرش صحبت ميکرد...به سمتش رفت...دلش ميخواست از اول در جريان باشه..فکر ميکرد نکنه ايدز داشته باشه شهروز بهش نگه..تا به شهروز رسيد گفت:آزمايش و بفرستن در خونه ها..!!!
شهروز که در حال شمردن پول بود با تعجب به مي گل که اين جملات و بلند بلند و خيلي طلبارانه بيان کرد نگاه کرد و گفت:با هم ميايم جواب و ميگيريم خوبه؟
romangram.com | @romangram_com