#می_گل(جلد_اول)_پارت_710
-چي؟؟؟؟
-چي نداره..مگه زن من نيستي؟؟؟
-باشه!!!
صداش از شدت اضطراب ميلرزيد...ميدونست شهروز کاري باهاش نداره...اما درخواست غير منتظره اش با اين عصبانيت....
-تو اتاق منتظرتم!!!
مي گل رفتن شهروز و نگاه کرد وتا کاملا نا پديد شدنش از جاش تکون نخورد...بعد آروم و متفکرانه رفت تو اتاقش....به خودش نهيب زد..هنوز هيچي معلوم نيست...از کجا معلوم حقيقت داشته باشه؟؟؟؟اصلا فکر کن چيزي نميدوني....شايد داره امتحانت ميکنه..مگه دوستش نداري؟؟؟معطلش کني به عشقت شک ميکنه.....دوستش داري يا نه؟
-معلومه که دارم..
-پس نزار نا اميد بشه..نزار فکر کنه رفيق خوشيهاشي فقط...
با قدمهاي سريع و بلند به سمت اتاقش رفت..تند تند لباس پوشيد...يه بلوز شلوار ساتن سفيد....اين طبيعي بود که ناخودآگاه احتياط کنه..شايد عمدي تو پوشيدن اين لباس نبود..اما نا خودآگاهش بهش اين دستور رو داد.
از در بيرون رفت...پاهاش ميلرزيد....از طرفي ميترسيد اين کار و بکنه....اگر ايدز داشته باشه؟؟؟اگر بزنه به سرش و من و الوده کنه؟؟از طرفي فکر کرد نرفتنم يعني رد همه حرفهايي که زدم...يعني بهت اعتماد ندارم و باهات نميمونم..
*حالا واقعا در اين صورت باهاش ميموني؟
صداي شهروز که تو تاريکي نشسته بود از جا پروندش.
-اينقدر فکر نکن...برو بگير تو اتاقت بخواب.....من احمقم که ازت اين درخواست و کردم..خودم از ترس اين مريضي کوفتي هزارتا مورد و رعايت ميکردم..دخترهارو از 500 مرحله ميگذروندم..حالا از يه دختر پاک دست نخورده ميخوام بي مهابا بياد و کنارم بخوابه!
romangram.com | @romangram_com