#می_گل(جلد_اول)_پارت_709
خودشم گيج شده بود..بالاخره از شهروز ميترسيد يا دوستش داشت؟؟؟
اينبار به فرمان ضمير نا خودآگاهش گوش نکرد و دستش و از دست شهروز بيرون نکشيد...اما براي خودشم عجيب بود که انگار درون بدنش غوغايي بود...احساس ميکرد چيزي راه گلوش و بسته....
تا خونه سکوت بود و سکوت....توي خونه که رسيدن مي گل تشکر کرد و شب بخير گفت..فکر فردا اذيتش ميکرد..فکر کرد من فقط احتمال ميدم شايد جوابش مثبت باشه..اين بيچاره حق داره با ديدن جواب مثبتش اينقدر استرس بگيره!
با حلقه شدن دستهاي ستبر شهروز دور کمرش جا خورد سرش و بالا گرفت و گفت:چيه؟
-گفتي جوابش مثبت باشه باز هم باهام ميموني آره؟
مي گل کمي فکر کرد....
-آره!
شهروز در حالي که کمي هم هولش ميداد رهاش کرد و گفت:اينقدر با شک گفتي آره که تا تهش و خوندم!
-نه!!من با شک نگفتم
اما گفت..خيلي هم با شک گفت...!!!
شهروز نگاه خشمگيني بهش کرد...نميخواست اينطوري باشه..اما شده بود....از فکر نبود مي گل ميترسيد..يه تاييديه ميخواست...
-پس از امشب پيش من بخواب!
romangram.com | @romangram_com