#می_گل(جلد_اول)_پارت_693
آرمان نا خودآگاه سادگي مي گل و با يلدا مقايسه کرد....اون چقدر راحت دروغ ميگفت و اين بيچاره مونده با شهروز چيکار کنه!دستش و دراز کرد و گفت:بده من!
وقتي گوشي رسيد دم گوشش صداي داد شهروز و شنيد که گفت:کجايي که ميترسي جواب بدي؟
آرمان از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
-تو اينجوري ميخواي مي گل و شوهر بدي؟
-با توه؟؟؟ريختيد رو هم؟
-شهروز...درست صحبت کن...زود هم قضاوت نکن...مي گل نگرانت بود از من خواست دليل رفتارت و براش بگم...
شهروز يکباره از اوج عصبانيت سقوط کرد
-گفتي؟
-نگم؟
-آرمان توروخدا!
romangram.com | @romangram_com