#می_گل(جلد_اول)_پارت_688

-چرا....نمياي با من تو؟

-نه!!

-قبلا ها انگار ميرفتي....

شهروز نگاه پر از نفرتي بهش انداخت....احساس ميکرد با کوچکترين نرمشي به مي گل خيانت کرده...اما نبايد نيکي رو حساس ميکرد..فعلا بهش احتياج داشت.با صداي پرستار آزمايشگاه به سمتش برگشت!

-سلام آقاي تقوايي!

لحنش هزار تا معني داشت...

-خيلي وقت بود غيبت داشتيد!

اينبار شهروز مسخره ترين لبخندش و تحويل پرستار داد بعد با خودش گفت:انگار خودتم بدت نمياد يه بار براي من آزمايش بدي!

نيکي:نمياي تو عزيزم؟

-نه!!برو!

اين گفت و روي صندلي سالن انتظار نشست و پاهاش و از هم باز کرد و دستهاش و روي زانوهاش تکيه داد و با سوييچش بازي کرد.



تنها کسي که ميتونسته من و آلوده کنه همين نيکيه!!!فقط اين بود که قبل از رابطه آزمايش نداد...درسته همه جوانب احتياط و رعايت کردم..اما نميشه درصد احتمال خطا رو ناديده گرفت.

romangram.com | @romangram_com