#می_گل(جلد_اول)_پارت_687
-سلام مي گل جان..خوبي؟
-آرمان بگو که باهام شوخي کردي!
-اين شوخي نبود مي گل...اما من بايد باهات حرف بزنم!!!
-باشه بگو
-اينجوري نميشه...بايد رو در رو باهات صحبت کنم..الان بايد برم ..دادگاه دارم..ساعت 3 ميتوني بياي کافي شاپ نزديک دفتر؟
-باشه
در آزمايشگاه رو با ابهت هميشگيش هول داد....با اولين نظر نيکي رو که با تيپ امروزي و شادش رو صندلي نشسته بود شناخت...نيکي با ديدن شهروز از جاش بلند شد لبخند پهني زد و با قدمهاي محکم که نشون از پيروزي بود به سمتش اومد.
-سلام عزيزم.
شهروز دستش و به سردي فشرد
-آزمايشت و دادي؟
-نه..منتظر تو بودم...!!!
-برو تو ديگه..نوبتت نشده؟
romangram.com | @romangram_com