#می_گل(جلد_اول)_پارت_685


-چرا؟؟هيچ وقت تو تاريکي نميخوابيدي!

-حالا ميخوابم...حالا خيلي چيزها فرق کرده...از اين به بعد خيلي کارها ميکنم که تا حالا نکردم...خيلي کارها نميکنم که تا حالا کردم...بغض و لرزش صداش از گوشهاي تيز مي گل دور نموند..اما به روش نياورد..نخواست غرور يه پسر مغرور و بشکنه!

در واقع از اينکه مي گل چشمهاي متورم قرمز از اشکش و ببينه خجالت ميکشيد...از وقتي اومده بود تو اتاق سيگار کشيده بود و گريه کرده بود!!

-خب پس پاش و تو تاريکي داروهات و بخور...

شهروز سيگارش و خاموش کرد..نشست..حالا نور مهتاب که از لاي پرده هاي کشيده شده عبور ميکرد کمي به مي گل کمک کرد تا صورت شهروز ببينه...داروهاش و بهش داد....کلي با خودش کلنجار رفت نميدونست درخواستش و بگه يا نه..ميدونست صد در صد مخالفت ميکنه اما نميخواست شهروز خودش و کوچيک و خورد شده فرض کنه..البته خودش هم دو به شک بود...اين بيماري شوخي بردار نبود...اما نميتونست عشق به شهروز و رو هم انکار کنه..بين دو راهي بدي گير کرده بود..دو راهي که شايد هر دو سرش بدبختيش بود...اما بالاخره چي؟؟؟

-برو بخواب ديگه!

-پيشت بخوابم؟

-سرما خوردم..ميگيري...برو تو اتاق خودت...!!!

مي گل خودش هم نميدونست چرا اينقدر از اينکه شهروز موافقت نکرد خوشحال شد!!!

-شبت بخير...

-شب بخير!!!

با رفتن مي گل شهروز دست برد و مبايلش و پيدا کرد..شماره نيکي و از توش پيدا کرد و بهش اس ام اس داد


romangram.com | @romangram_com