#می_گل(جلد_اول)_پارت_684
از جاش بلند شد و پاورچين به سمت اتاق شهروز رفت.لاي در باز بود چراغ هم خاموش..در و کمي بازتر کرد....حتي آباژو کنار تختش که هميشه روشن بود اينبار خاموش بود..پرده هارو هم کشيده بود..بوي دود سيگار اتاق و پر کرده بود
*پس تازه خوابيده...يعني ديگه تب نداره؟؟؟صداش که گرفته بود...فکر کنم هنوز گلوش درد ميکنه...
-چي ميخواي مي گل؟
هيييي..بلندي کشيد و در ادامه اش گفت:بيداري؟
قرمزي اتيش سيگارش جوابش و داد!
آروم به سمت تخت رفت کنارش نشست
-داروهات و خوردي؟
-چرا نخوابيدي؟براي دانشگاه آماده اي؟کارهات و کردي؟
-شهروز صدات خيلي گرفته....برم داروهات و بيارم...
بلند شد و رفت يه ليوان اب پرتقال با قرصهاي شهروز و اورد.
-بايد مرتب داروهات و بخوري...ديگه روزها که من نيستم....
دست برد آباژور و روشن کنه!!!
-روشن نکن مي گل!!!
romangram.com | @romangram_com