#می_گل(جلد_اول)_پارت_682
شهروز برگشت از روي ميز دستمال برداش ....دستمال گوله کرد تا روي زخم مي گل بزار..اما مي گل نا خودآگاه خودش و عقب کشيد...ياد حرف آرمان در مورد بيماري شهروز افتاد. .شهروز دستمال و با عصبانيت پرت کرد روي زمين....
مي گل:بهم بگو چي شده!!!من تورو مثل قبل ميخوام!
-اگر دوستم داري ازم نخواه بهت بگم....
-پس اين لباس؟
-مال قبل از مشکلم بود...يادم رفته بود زنگ بزنم کنسلش کنم!
-من به عنوان يه طرف قضيه حق دارم بدونم!!!
-مي گل..عذابم نده
-من عذاب بکشم مهم نيست؟
شهروز سرش و بلند کرد..به بدن ظريف مي گل که تو اون لباس جذاب تر بود نگاه کرد..اب دهانش و با صدا قورت داد و گفت:برو لباست و عوض کن عزيزم!!
مي گل لبخند زد
-تو گفتي عزيزم...پس يعني اميدي هست..
اين و گفت و دويد به سمت اتاقش!!!
با رفتن مي گل شهروز سرش و تکون داد
romangram.com | @romangram_com