#می_گل(جلد_اول)_پارت_681
اين و گفت و به سمت آشپزخونه رفت.
-اما اين براي منه!!!
-مگه هر چي براي تو بود بايد بپوشي تو خونه راه بري؟؟؟اگر اينطوريه برو لباس زيرهاتم بيار اين وسط بپوش!!!
مي گل که خنده اش به کل محو شده بود روي صندلي پيانو که نزديک ترين صندلي بهش بود نشست...دستش و روي پيانو گداشت و چونه اش و روي دستش گذاشت و به شهروز گه مشغول پر کردن کتري برقي بود خيره شد!
شهروز:چته؟؟؟چرا اينطوري نگام ميکني؟
-تو چته؟؟؟من که چيزيم نيست...تو عوض شدي.
شهروز به سمتش اومد..مي گل از ترس ضربه ي ديگه اي کمي خودش و عقب کشيد!
شهروز تو چشمهاش خيره شد!!!
-عذابم نده عزيزم...من مطمئنم تو زيبا ترين عروس روي زميني!اما من و با اين کارهات داري عذاب ميدي
-تو هم داري با اين رفتارت من و عذاب ميدي!
-من چيکار کنم تو فکر من و از سرت بيرون کني؟
مي گل براي مهار بغضش لبهاش و رو هم فشرد...باز خون از گوشه لبش بيرون زد!
romangram.com | @romangram_com