#می_گل(جلد_اول)_پارت_677
-مامان فهميد...رفت بهشون گفت...اونها هم از ترس اينکه من وکيلم و کار و به دادگاه نکشونم زود کوتاه اومدن و رضايت به طلاق دادن!!!
-خدا رو شکر...راحت شدي..دختره ي....
انگار از آرمان خجالت کشيد تا حرفش و تموم کنه...سرش و بالا اورد و به صورت گرفته آرمان نگاه کرد!!!
-بي خيال...من براي اين حرفها اينجا نيومدم.
وقتي آرمان نگاهش کرد ادامه داد:باغچه رو به نامش زدي؟؟؟
_آره فقط امضاي خودش مونده!
-پس بقيه رو هم به نامش کن يه دفعه با هم بياد امضا کنه!
-بقيه چي رو؟
-ملک و املاکم و....ماشينهارو به نامش کن...اما وکالتي..يعني بعد مرگم خود به خود به نامش بشه..ماشين خطر ناکه به نامش باشه!!!
-چي داري ميگي؟؟؟کودوم ملک؟
-کودوم ملک؟؟؟من ملک ندارم ديگه؟ويلاي شمال.باغ لواسون...رستوران فشم.....خونه....آپارتمانهاي فرمانيه....پاساژ(....)
-همه رو ميخواي به نام مي گل کني؟
romangram.com | @romangram_com