#می_گل(جلد_اول)_پارت_670

-فکر نميتونم بکنم..بايد باور کنم!!!

شهروز مچ دستهاي مي گل و که داشت به سمت صورتش ميومد محکم تو دستش گرفت و در حالي که دندونهاش و روي هم فشار ميداد گفت:چطوري باور ميکني؟؟؟

-بگو..بگو دوستت ندارم....بزن تو گوشم..بگو دوستت ندارم!!!

شهروز مچ دست مي گل و که از زور فشاري که بهش وارد کرده بود قرمز شده بود و جاي انگشتهاش روش مونده بود ول کرد و زد تو گوش مي گل!!!

-دوستت ندارم!!!

مي گل که در اثر اين ضربه ي غير قابل باور رو زمين پخش شده بود دوباره به خودش اومد...شهروز داشت به سمت در ميرفت...دوباره راهش و سد کرد...

-اما من دوستت دارم....اين دوست داشتن بي دليلتم به درد خودت ميخوره!!!

شهروز با عصبانيت مي گل و نگاه کرد خواست چيزي بگه با ديدن خون گوشه لبش احساس کرد نفسش بالا نمياد...دستي رو که باهاش تو صورت مي گل زده بود مشت کرد و فشار داد

*بشکنه دستت...زديش رواني!!!

-حالم خوب نيست مي گل...بر گردم با هم صحبت ميکنيم!!!

اين رو گفت و سريع از خونه زد بيرون!!!

مي گل هم با رفتن شهروز شيرجه رفت روي تلفن...شماره آرمان و گرفت...بايد ميفهميد اين رواني چش شده!!!

-بفرماييد!

romangram.com | @romangram_com