#می_گل(جلد_اول)_پارت_669


-بسه؟؟؟همين؟؟

شهروز پشتش و به مي گل کرد تا بره تو اتاقش...مي گل بلند شد جلوش ايستاد

-صبر کن!!!من و دوست داري يا نداري؟

-برو کنار!

مي گل با يه قدم دو باره جلوي شهروز که عزم رفتن کرده بود ايستاد و گفت:جواب بده..دوست داري يا نداري؟

شهروز نفسهاي عميق ميکشيد....چي بايد ميگفت؟؟؟تو چشمهاي مي گل خيره شد...چند بار به قصد بوسيدن لبهاش جلو رفت...اما هر بار پشيمون شد...نميخواست طنابي رو که داشت پاره ميکرد باز محکم کنه...

-برو کنار عصبانيم نکن!!!

-اتفاقا ميخوام عصباني بشي.....ببينم همون کاري و که با ترگل کردي با من ميکني؟

منظورش چکي بود که روز اول نثار ترگل کرد..با اين حرف شهروز دستش و محکم گرفت و پرتش کرد روي کاناپه!

مي گل موهاش و از روي صورتش کنار زد...بغضش ترکيد...با قدمهاي محکم و صورت خيس از اشک به سمت اتاق شهروز رفت..جلوي در محکم بهش برخورد کرد..لباس پوشيده بود و داشت بيرون ميرفت!

-اين قبول نيست بايد بزني...بزن بعد تو چشمهام نگاه کن بگو دوستت ندارم!!!

شهروز که ناخودآگاه در اثر برخورد مي گل دستش و دور کمر مي گل حلقه کرده بود اون و رها کرد و گفت:بس کن مي گل...رو اعصابم راه نرو...اگر من و دوست داري تمومش کن...بابا فکر کن سر کار بودي!!!


romangram.com | @romangram_com