#می_گل(جلد_اول)_پارت_657


مي گل همونجا ايستاد و رفتنش و نگاه کرد...

*يعني چي شده؟؟؟چرا نميتونه به من برسه؟؟؟هر چي که هست ازم خسته نشده...هرچقدرم خنگ باشم اين و ميتونم بفهمم!!!

بعد از يکي دو ساعت که خودش هم استراحت کرد به سمت اتاق شهروز رفت..در زد..اما جواب نيومد اروم لاي در و باز کرد...شهروز روي تخت خوابيده بود...رفت تو...صورت بر افروخته شهروز باعث شد دستش و روي پيشوني شهروز بزاره!!!با همه بي تجربگيش تونست بفهمه تب داره....از اتاق بيرون رفت و ليوان اب پرتقالي براش برد...استامينوفن و يه ادالت کلد ديگه هم کنارش گذاشت!

-شهروز!

-جانم؟

-بيداري؟پاش و اين و بخور!!!

شهروز چشمهاش و باز کرد

-ساعت چنده؟

-6 و نيم!!!

شهروز نيم خيز شد...ليوان و از توي پيشدستي که تو دست مي گل بود برداشت و قرصهارو هم باهاش فرو داد!!!

با چشمهاي خسته و تب الودش باز سرتاپاي مي گل و برانداز کرد.

-هنوز که لباسهات و عوض نکردي!!!


romangram.com | @romangram_com