#می_گل(جلد_اول)_پارت_656

شهروز انگشت شصتش و توي دهنش کرد و رژي که بهش چسبيده بود و مکيد!!!

-خوب بشم بعد!!!

-شهروز ديگه دوستم نداري؟

-شهروز ميگل و از جا کند...اينقدر سبک بود که با يه حرکت گردنش جلوي لبهاي شهروز قرار گرفت....لبهاي شهروز گردن برنزه شده ي مي گل و بو کرد و بوسيد

-اوووووووووووم....نه ديگه دوستت ندارم!!!ه

و تو دلش ادامه داد:عاشقتم..ديوونتم...!!!

گذاشتتش زمين..اما بر خلاف اينکه فکر ميکرد الان مي گل قهر ميکنه و ناراحت ميشه..مي گل گفت:اشکال نداره...من که دوستت دارم....يه کاري ميکنم تو هم باز دوستم داشته باشي!!!

-مي گل....من و تو هيچ اينده اي نداريم..تمومش کن..الانم برو لباست و عوض کن باشه؟؟؟

-نه!!!خونمه...نامحرمم نيست..هر جوري دوست داشته باشم راه ميرم!!!

شهروز با قدمهاي بلند دنبال مي گل راه افتاد..وسط اتاق دستش و گرفت و به سمت خودش چرخوندش

-لامصب....از وقتي از سفر برگشتم منتظر شب مهموني بودم ازت خواستگاري کنم و به طور رسمي بهت برسم...بعد از يه جشن با شکوه....با خودم عهد کردم تا قبل از اين موضوع دست بهت نزنم تا لذت شب عروسي و با تمام وجود بچشم.....اما حالا نميتونم بهت برسم..نميتونم... ميفهمي نتونستن يعني چي؟؟؟اون موقع که تو بيخبري بودم اينجوري برام لباس نپوشيدي..حالا واسه من همه جونت و ريختي بيرون؟؟؟

-بيخبري از چي؟؟چرا با من راحت نيستي شهروز؟؟؟بهم بگو!!!

شهروز کمي فکر کرد....باشه...ميگم..اما الان نه..يه کم فرصت بهم بده!!!الان بزار يه کم بخوابم...حالم اصلا خوش نيست!!!

romangram.com | @romangram_com