#می_گل(جلد_اول)_پارت_654

-شهروز تو بحث ازدواج و پيش کشيدي...من بهش فکر کردم..قبل از اون بهت علاقه مند شدم..الان هم احساسات من درگيره...داري ازارم ميدي..لا اقل يه دليل محکم بيار !!!

-نپرس چون نميگم!!!

-چرا؟؟؟من برات مهم نيستم؟؟

-چرا..چون مهمي نميگم...!!!!

-اما من دوستت دارم..تا وقتي دليل موجهي برام نياري پات وايميستم!!!

شهروز برگشت و قدر شناسانه نگاهش کرد...اما سري تکون داد و گفت:بالاخره خسته ميشي!!!

به خونه رسيدن

شهروز:دوش بگير يه استراحت بکن تا شب بريم پيش بچه ها!!!

مي گل همين کار روکرد...بعد لباس پوشيد...به تاپ بندي صورتي با يه شلوارک جين کوتاه...کمر شلوارکش هم يه حرير صورتي سفيد ميخورد!!!صندل سفيدش رو هم پاش کرد....

موهاش و حالت داد...ارايش ملايمي کرد...پشت چشماش و دودي کرد ريمل زد..بيشتر از هميشه....مژه هاي تيره روشني چشمهاش و بيشتر نشون ميداد و جذاب ترش ميکرد....رژ صورتي ملايم براقي هم زد....لبخند بدجنسانه اي زد....

*من زنشم..نه گناه ميکنم نه خلاف شرع!!خجالتم نداره....همين دوري کردنمها اينجوريش کرده....نميزارم پاي کسي که به زندگيش باز شده موندگار بشه!!!

عطري که شهروز براش از سفر اولش اورده بود زد و رفت بيرون..دنبال شهروز گشت...صداي خش خشي از تو آشپزخونه ميومد..به همون سمت رفت!!

-دنبال چي ميگردي عزيزم؟

romangram.com | @romangram_com