#می_گل(جلد_اول)_پارت_653


-تو که خرافاتي نبودي!!!!

-بزار برم لباس عوض کنم..با اينها يخ کردم!!!

از تو ساکي که توي صندوق بود گرمکن و تيشرتي برداشت و رفت تو اتاقکي لباسهاش و عوض کرد و اومد بيرون...

شهروز-تو خشک شدي؟

-بله....من تو آفتاب نشسته بودم...!!!

هر دو سوار شدن...

-شهروز....

-بله؟

-بگو جانم!!!

-مي گل...عزيز من...من شرايطي برام پيش اومده که نميتونم ازدواج کنم.....پس نميخوام تو رو با حرفهام به سمت خودم بکشونم وقتي سرانجامي نداره....تو دختري هستي که ميتوني زندگي خوبي داشته باشي!!!من نميخوام با احساساتت بازي کنم...بد ميکنم؟

-من دليلش و ميخوام!!!چه شرايطي؟

-نميتونم برات بگم عزيزم....


romangram.com | @romangram_com