#می_گل(جلد_اول)_پارت_545






شهروز دلش ميخواست بگه خب بيا پيش من..اما نتونست...روش نشد...نميدونست چش شده بود!!





بعد از يه استراحت نسبتا طولاني مي گل با شنيدن صداي پيانو شهروز از خواب بيدار شد...نميدونست چرا در اتاقش بازه...البته ميتونست حدس بزنه...از جاش بلند شد...تاپ سفيدي که يقه اش کار شده بود پوشيد...شلوار جين تنگ تا سر زانو پاش کرد...صندل پاشنه بلند سفيد هم پاش کرد...موهاش و دستي کشيد..به لطف مهربوني خدا موهاش حالتي داشت که هميشه انگار سشوار شده و حالت دار بود....آرايش ملايمي کرد...نگاهي از تو اينه به خودش انداخت و خرامان بيرون رفت...شهروز با يه حلقه اي تنگ و يه شلوارک تا زير زانو پشت پيانو نشسته بود و با حس پيانو ميزد...





مي گل به سمتش رفت صداي پاشه کفشش شهروز متوجه حضورش کرد..اما دست از پيانو زدن برنداشت...وقتي ديد صدا داره بهش نزديک ميشه ترجيح داد اجازه بده مي گل به سمتش بياد!





با حلقه شدن دستهاي مي گل دور گردنش دست از پيانو زدن کشيد...دستهاي مي گل و گرفت و سرش و اورد بالا...لبهاش و غنچه کرد اين يعني مي گل بايد همون کاري و بکنه که خودش هم ارزوش و داشت!!!


romangram.com | @romangram_com