#می_گل(جلد_اول)_پارت_544
وقتي دوتايي وارد خونه شدن....مي گل سر از پا نميشناخت!خودشم نميدونست چش شده....اتفاقاتي که روز آخر افتاد جلوي چشمهاش مثل يه فيلم رژه ميرفت....هر چند اين وسط گه گداري خاطره هم خودي نشون ميداد اما مي گل سعي ميکرد زود از ذهنش محوش کنه و لذت برخوردهاي آخر و بيشتر احساس کنه!!!
اما يه حسي تو وجودش بود..شايد اين دوري 2-3 ماهه باعث شده بود باز اون خجالت و حيا قبل تو وجودش ريشه کنه...دلش ميخواست بپره و شهروز و بغل کنه اما خجالت کشيد..شايدم نه!!!شايد دلش ميخواست شهروز پيش قدم بشه....و اين همون چيزي بود که شهروز ميخواست..انگار شهروز هم فراموش کرده بود مي گل مثل دخترهاي قبلي نيست....اين شهروزه که بايد ناز بکشه!!!
هر دو بعد از يک کش مکش دروني تصميم گرفتن برن استراحت کنن.
شهروز:تا فردا ميخوابي يا بيدار ميشي؟
-نه!!!!بيدار ميشم..فقط يه چرت کوچولو ميزنم...
romangram.com | @romangram_com